،باران که می‌بارد
با عجله از خانه می‌زنیم بیرون،
یک خط فرضی گوشه‌ی پیاده رو می‌کشیم و،
شروع می‌کنیم به قدم زدن
و بی توجه به خدایی که پالتوی فراموش شده‌ی مان را روی دوشمان می‌اندازد؛
با بی انصافی فکر می‌کنیم چقدر تنهاییم...




تاريخ : شنبه 10 مهر 1395 | 11:50 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید